تو می آئی چه تنهاست دستی که بی تو مانده. آسمان چه پیروزمندانه به چشمهائی که هنوز در آرزوی دیدار تو مانده اند می خندد. نمی دانم که این دیوانه چرا مرا به حال خویش رها نمی کند. تنهائی، غربت، من و دلی که هر لحظه تو را از من می خواهد و من به ناچار به جان تو قسمش می دهم که مرا به حال خویش بگذارد و چه بی صدا در خود می شکند. می دانم هر چند نام تو زبانش را بسته، اما دلتنگ تر از پیش دلتنگ است. من و دل با هم فرو می ریزیم، تو می آئی و دستهایت را که پر از اقاقی است به من می سپاری. دستهایم اما هنوز تنها مانده اینجا با من هستی و من بی تو بی قرار به جستجوی تو آمده ام. می خواهم تو را دریابم اما نمی دانم چگونه دریا را در میان قطره ای اشک پیدا کرد. اشک چشمانم باید دریا دریا ببارند تا من تو را بیایم و من می بینم که چگونه غرق شده ام. پلک نمی زنم، می ترسم اگر حتی لحظه ای چشم بر هم بگذارم تو محو شوی و من باز خود را تنها ببینم. گفته بودند تب تندی است ولی می گذرد. پس تب عشق تو چگونه تبی است که مرا خاکستر کرده است؟ ملیحه خدامی
......................
نامه مادر حالم منقلب است. بغضی گلویم را می فشارد. نفس در سینه ام می ماند و احساس خفگی می کنم. حرارت خورشید و بیابان رمق را از تنم برده است. صدای انفجار ها در گوشم می پیچد و تا عمق وجودم رخنه می کند. آغوش می گشایم و او را در بغل می گیرم. بغضم می شکند و بی اختیار چشمه ی اشکم می جوشد. و گریه امانم نمی دهد. انگار گریه غبار غمی را که در ته دلم تلنبار شده، می شوید. او را از آغوشم جدا می کنم. پرده ی اشک را از چشمانم کنار می زنم. و دانه های عرق و قطره های خون را از صورتش پاک می کنم. صورتم را به صورتش نزدیک می کنم و چهره معصومش را با آن لبخند ظریفی که بر گوشه ی لبهای خشکش، خشکیده می بوسم. پیشانی بند یا حسین را که بر پیشانی حسین می بینم، آخرین سطرهای نامه ی مادرش را که شب قبل برایم خوانده بود به خاطر می آورم. " حسین جان! اینجا کسی چشم انتظار تو نیست. تو هدیه ای هستی از طرف من به فرزند زهرا(س). وعده دیدار ما در پیشگاه بانوی دو عالم فاطمه زهرا(س) " بهنام نوروزیان
آیا میدانید که AӨRICA یا اتريكا نام قدیم زرقان در دوران هخامنشیان بوده است .
تبلیغ در سایت
تمامی مطالب سایت مطعلق به پایگاه اینترنتی زرقون بوده , و کپی از آن بدون ذکر لینک سایت ممنوع میباشد. فعاليت اين سايت بر طبق قوانين جمهورياسلاميايرانمي باشد